برو...
برو تا باور کنم رفتنت پایان دنیا نیست
تا باور کنم هنوز هم صبح ها خورشید برایم می تابد
هنوز هم ماه، شب ها به من لبخند می زند.
هنوز هم می توان چهره ات را در دل ماه دید
هنوز هم ..
تا باور نکنم تنهاییم را ..
تا بفهمم معنی تنهایی چیست..
تا بدانم و بدانم و بدانم ..
گرچه فهم کوچکم را توان این همه اندیشیدن نیست..
اما باز تلاش می کنم
به دنبال روزنه ای از امید...
می گردم ..
در کوچه پس کوچه های زندگی..
دنبال تو ...
خدا...
و شاید هم خودم ...
پ.ن۲: خیلی وقته با کاغذ غریبه شدم، نوشته هام مستیم میاد اینجا...