تبليغاتX
سفید مثل شب
برای تو که این روزها برایت غریبه شدم .

اون هم توی روزهای که چپ و راست دارم توسط همه کوبیده میشم .

و توی همه این ناملایمات و مخالفت های دلم به یه چیز و یه نفر خوش بود که انگار اون بیشتر از بقیه من رو غریبه می دونه ..

نمی دونم اما از روز اول تماما این چیزا رو که نه اما خیلی چیزا رو پیش بینی می کردم و سعی می کردم با توجه به هدفم که برام چیز بزرگی بود با همشون کنار بیام سعی کنم که حل بشه ..

اما این وسط تنها امیدم واسه حل این مسائل رو هم از دست میدم ..

اونم اینکه تو لااق درکم کنی..

چیزی که تو هم ازم دریغ کردی..

وقتی هنوز چیزی نگفته بودم و زود برداشت کردی و ..

بگذریم ..

اما من این رو قبول ندارم که فراموش کردن جزئی از دوست داشتنه ..

حرفام رو تو این صفحه می نویسم.. نه به امیدی که بخونی یا حتی بخوای چیزی بگی..

فقط واسه این که تو دلم به خودم اطمینان بدم هنوز خودم رو دارم که اینقدر احساس تنهایی نکنم ..

همیشه با دیدنت سراپا چشم می شدم ..

اما انگار نه انگار که بغل من نشسته بودی بدون اینکه حتی یک ذره ببینمت...

عطر حضورت هم با قدیما خیلی فرق داشت..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:14  توسط مداد سفید  | 

برو...


برو تا باور کنم رفتنت پایان دنیا نیست
تا باور کنم هنوز هم صبح ها خورشید برایم می تابد
هنوز هم ماه، شب ها به من لبخند می زند.
هنوز هم می توان چهره ات را در دل ماه دید
هنوز هم ..


تا باور نکنم تنهاییم را ..
تا بفهمم معنی تنهایی چیست..
تا بدانم و بدانم و بدانم ..
گرچه فهم کوچکم را توان این همه اندیشیدن نیست..
اما باز تلاش می کنم
به دنبال روزنه ای از امید...

می گردم ..
در کوچه پس کوچه های زندگی..
دنبال تو ...
خدا...
و شاید هم خودم ...

 

پ.ن۲: خیلی وقته با کاغذ غریبه شدم، نوشته هام مستیم میاد اینجا...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 17:1  توسط مداد سفید  |